صداي
قار قار كلاغهاي هميشه سياه پوش تمام فضاي باغچه قديمي راپر كرده است.كلاغهاي كه
خبر رسيدن فصل سرما را مي دهند فصلي كه خون در رگ يخ مي زند, فصل زمستان.
درختان گردوي اسرائيلي دور باغچه تنهاي تنومندشان را تسليم سرما و برگهاي سبز و شادابشان كه اكنون زرد و خشكيده اند را تقديم زمين كرده اند.باد زوزه كشان مي تازد و در لابلاي شاخه هاي خشكيده درختان, سمفوني مرگ را مي نوازد.صبح است ولي چيزي از تاريكي شب كم ندارد تمام آسمان را ابرهاي سياه درهم گره خورده پوشانده. دورحوض وسط باغچه كه چندين ماهي سرخ رنگ كوچك و بزرگ درآن محبوس اند گلدانهاي گلي قهوه اي رنگ جا خشك كرده اند و تنها اوست كه با رنگ فيروزه اي متمايل به سبز كمرنگش احساس دلتنگي را در آن حال و هواي هولناك از دل ميراند.گلداني است از جنس خاك قرمز رنگ كه رويش را با رنگ فيروزه اي متمايل به سبز كمرنگ تزئين كرده اند و اين رنگ زيبايش است كه اورا از دگر گلدانها كاملا متمايز كرده است.گلداني كه پيرمرد باغبان اورا تازه كنار آن گلدانهاي قديمي و ترك خورده نشانده .
او آمده است كه در آن باغچه و در كنار ديگر گلدانها, شادي اولين تجربه سبز شدنش را با بقيه قسمت كند.
چشمهايش را آهسته باز ميكند و از گلدان پير كنار دستش كه اندامش پر است از تركهاي عميق به نرمي ميپرسد: من كي سبز خواهم شد؟
گلدان پير پاسخ ميدهد وقتي زمانش فرا رسد تو سبز خواهي شود پس عجله نكن و فيلسوفانه ادامه ميدهد تو تا رسيدن زمان سبز شدن بهترين كار اين است كه چشمهايت راببندي و سبز شدنت را در ذهن تصور كني .
گلدان فيروزه اي متمايل به سبز كمرنگ كه شور سبز شدن در تمام وجودش رخنه كرده به سرعت چشمهايش را ميبندد و شروع به ساختن تصويري از سبز شدن در ذهن مي نمايد.
زمان سپري و خورشيد از پشت ابرها بيرون آمده و نسيم خنك عطر خوش خوش خاك باران خورده را در هوا پراكنده است.
تمام باغچه به سرعت در حال سبز شدن است دانه هاي داخل گلدانها خاك را شكافته و رو به آسمان ميروند همه چيز به سرعت نور در حال تغير است. گلدان فيروزه اي متمايل به سبز كمرنگ با چشمان بسته هنوز در روياست و متوجه آمدن فصل بهار نشده.كه ناگهان گل گلدان پير كنار دست گلدان فيروزه كه زود تر از تمام گلدانهاي باغچه سبز شده فريادي از روي تعجب ميزند و با صداي بلند ميگويد :خداي من اينجارو ببينيد گلدان فيروزه اي درونش خالي است.
میز کار من تقریباً روبروی درب ورودی با فاصله نچندان زیاد پشت ستون سیمانی که با رنگ و لعاب ذات سیاه و سیمانیش را مخفی کرده قرار دارد.من هر روز از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر پشت آن میز مشغول کارهای تکراری و یک نواخت و کسل کننده ام هستم.سالهاست که بعد از رفتن همسرم تنها و غمین کتاب زندگی را ورق میزنم .
بیشتر وقتها با روانی افسرده پشت آن ستون سیمانی جلوی میزم سنگر میگیرم تا از دست همکاران بد دل و حسودم در امان باشم اینجا تنها مکانی است که در این شرکت احساس امنیت میکنم چند بار رئیس به من گفته که باید جایم را عوض کنم و لی هر بار یک دلیل آورده ام و الان سالهاست که در این جا مستقرهستم.
امروز بعد از چند روز مرخصی، ازداخل رختخواب بیرون آمدم تا دوباره کار یکنواخت وکسل کننده خود را شروع کننم. معمولا اینجا با کسی حرف نمیزنم و دوستی ندارم. با بی میلی پشت میز کارم مینشینم وطبق عادت نیم نگاهی از پشت ستون به داخل شرکت می اندازم.
آدم عجیبی را میبینم.
نمیدانم که کیست و اورا کی و کجا دیده ام ولی فکر میکنم که سالهاست میشناسمش .
اندام کشیده وبلند با موهای درهم و موجدار خرمایی وچشمان قهوه ای که به غیر از رنگ قهوه، کینه و حسرت و حسادت نیز در آنها به چشم می خورد.بین ابروهایش، خم اخمی است که انگار سالها روی صورتش نشسته، صورت سرد و یخزده اش هیچ گرما و احساسی را به آدم نمیدهد.از آن آدمهای گنده دماغ است .خیلی نچسب و دلمرده به نظر میرسد.چشمهایم را از او میدزدم و خود را مشغول به کار نشان میدهم.همین طور که دست به داخل کیفم برده ام زیر چشمی نگاهی به او می اندازم او نیز زیر چشمی مرا می پاید.کیف چرمی بزرگی که واقعاً کهنه و قدیمی است را روی میز گذاشه انگار که از پدر بزرگش به ارث برده از ظاهرش میتوان فهمید که پول خرج کن نیست.لباسهایش را آنقدر شسته و پوشیده که از سکه افتاده اند.سر آستین پیراهنش که از زیر پلیور طوسی کمرنگش بیرون زده کاملا نخ نما شده و روی پلیورش چندین لکه قهوه و چای به چشم می خورد. معلوم است که پول خرج کن نیست و ازآن آدمهای خسیسی است که حتی دوست ندارند پول برای خودشان خرج کنند.لبانم را به پایین شل میکنم و با تمسخر سری تکان میدهم و روی از او میکشم.
نمی توانستم با حس کنجکاویم کنار بیایم بعد از چند دقیقه دوباره به او نگاهی انداختم او هنوز به من می نگریست...عجب آدم فضولی.
حالا که واقعا متوجه من و نگاههای من شده بود با بی میلی سری به عنوان سلام برایش تکان میدهم او هم با آن صورت عبوس که هیچ لبخندی ندارد بلافاصله مثل آدمهای احمقی که زورشان میاید حرف بزنند و انسان گریزند سر تکان میدهد. صورت اصلاح نشده یخزده اش با لبانی آویزان نمایانگر بد روحیش بود انگار که از افسردگی رنج میبرد
به دستهای بی حسش که روی میز قرار داشتند خیره شدم تا از وضعیت تاًهلش نیز با خبر بشوم ولی هیچ حلقه ای نیافتم.آری آنقدر سرد و بی روح است که هیچ زنی حاضر نیست حتی با او صحبت کند.با اینکه چند دقیقه ی نیست که اورا ملاقات کرده ام ولی حالت بد و مشمئز کننده ی نسبت به او دارم امید وارم که هیچ وقت با او هم کلام نشوم او نیز مثل تمام همکارانم دلمرده است.
سرم را به پایین می اندازم و مشغول کار میشوم.
ساعت به 4رسیده و وقت رفتن است. مشغول جمع کرن وسائلم میشوم که چشم به او می افتد او نیز مشغول جمع کرن آت و آشغالهای روی میزش است. از سلامی که به او داده بودم پشیمان هستم چون الان نیز باید خداحافظی کنم از جای خویش بلند میشوم و کت سیاه قدیمی ام را میپوشم.کیف چرمی ام را به دست میگیرم و بدون هیچ نگاه مستقیمی به او نزدیک میشوم و قبل از بیرون رفتن از او خداحافظی میکنم ولی جوابی به گوشم نمیرسد از این بی ادبی او عصبانی میشوم و سرم را به طرف او وچشمانم را گرد میکنم او نیز مثل یک حیوان وحشی به من خیره شده.دارم منفجر میشوم به من بی احترامی کرده و حالا قیافه حق به جانب گرفته، حالا او چرا اینقدر عصبانی شده ؟
همین طور که به او زل زده بودم عقب عقب رفت و کمی دور شد وقتی که پشتش را به من کرد دیدم همکارم آینه قدی را بقل کرده و با خود به اتاقش میبرد.
میز کار من تقریباً روبروی درب ورودی با فاصله نچندان زیاد پشت ستون سیمانی که با رنگ و لعاب ذات سیاه و سیمانیش را مخفی کرده قرار دارد.من هر روز از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر پشت آن میز مشغول کارهای تکراری و یک نواخت و کسل کننده ام هستم.سالهاست که بعد از رفتن همسرم تنها و غمین کتاب زندگی را ورق میزنم .
بیشتر وقتها با روانی افسرده پشت آن ستون سیمانی جلوی میزم سنگر میگیرم تا از دست همکاران بد دل و حسودم در امان باشم اینجا تنها مکانی است که در این شرکت احساس امنیت میکنم چند بار رئیس به من گفته که باید جایم را عوض کنم و لی هر بار یک دلیل آورده ام و الان سالهاست که در این جا مستقرهستم.
امروز بعد از چند روز مرخصی، ازداخل رختخواب بیرون آمدم تا دوباره کار یکنواخت وکسل کننده خود را شروع کننم. معمولا اینجا با کسی حرف نمیزنم و دوستی ندارم. با بی میلی پشت میز کارم مینشینم وطبق عادت نیم نگاهی از پشت ستون به داخل شرکت می اندازم.
آدم عجیبی را میبینم.
نمیدانم که کیست و اورا کی و کجا دیده ام ولی فکر میکنم که سالهاست میشناسمش .
اندام کشیده وبلند با موهای درهم و موجدار خرمایی وچشمان قهوه ای که به غیر از رنگ قهوه، کینه و حسرت و حسادت نیز در آنها به چشم می خورد.بین ابروهایش، خم اخمی است که انگار سالها روی صورتش نشسته، صورت سرد و یخزده اش هیچ گرما و احساسی را به آدم نمیدهد.از آن آدمهای گنده دماغ است .خیلی نچسب و دلمرده به نظر میرسد.چشمهایم را از او میدزدم و خود را مشغول به کار نشان میدهم.همین طور که دست به داخل کیفم برده ام زیر چشمی نگاهی به او می اندازم او نیز زیر چشمی مرا می پاید.کیف چرمی بزرگی که واقعاً کهنه و قدیمی است را روی میز گذاشه انگار که از پدر بزرگش به ارث برده از ظاهرش میتوان فهمید که پول خرج کن نیست.لباسهایش را آنقدر شسته و پوشیده که از سکه افتاده اند.سر آستین پیراهنش که از زیر پلیور طوسی کمرنگش بیرون زده کاملا نخ نما شده و روی پلیورش چندین لکه قهوه و چای به چشم می خورد. معلوم است که پول خرج کن نیست و ازآن آدمهای خسیسی است که حتی دوست ندارند پول برای خودشان خرج کنند.لبانم را به پایین شل میکنم و با تمسخر سری تکان میدهم و روی از او میکشم.
نمی توانستم با حس کنجکاویم کنار بیایم بعد از چند دقیقه دوباره به او نگاهی انداختم او هنوز به من می نگریست...عجب آدم فضولی.
حالا که واقعا متوجه من و نگاههای من شده بود با بی میلی سری به عنوان سلام برایش تکان میدهم او هم با آن صورت عبوس که هیچ لبخندی ندارد بلافاصله مثل آدمهای احمقی که زورشان میاید حرف بزنند و انسان گریزند سر تکان میدهد. صورت اصلاح نشده یخزده اش با لبانی آویزان نمایانگر بد روحیش بود انگار که از افسردگی رنج میبرد
به دستهای بی حسش که روی میز قرار داشتند خیره شدم تا از وضعیت تاًهلش نیز با خبر بشوم ولی هیچ حلقه ای نیافتم.آری آنقدر سرد و بی روح است که هیچ زنی حاضر نیست حتی با او صحبت کند.با اینکه چند دقیقه ی نیست که اورا ملاقات کرده ام ولی حالت بد و مشمئز کننده ی نسبت به او دارم امید وارم که هیچ وقت با او هم کلام نشوم او نیز مثل تمام همکارانم دلمرده است.
سرم را به پایین می اندازم و مشغول کار میشوم.
ساعت به 4رسیده و وقت رفتن است. مشغول جمع کرن وسائلم میشوم که چشم به او می افتد او نیز مشغول جمع کرن آت و آشغالهای روی میزش است. از سلامی که به او داده بودم پشیمان هستم چون الان نیز باید خداحافظی کنم از جای خویش بلند میشوم و کت سیاه قدیمی ام را میپوشم.کیف چرمی ام را به دست میگیرم و بدون هیچ نگاه مستقیمی به او نزدیک میشوم و قبل از بیرون رفتن از او خداحافظی میکنم ولی جوابی به گوشم نمیرسد از این بی ادبی او عصبانی میشوم و سرم را به طرف او وچشمانم را گرد میکنم او نیز مثل یک حیوان وحشی به من خیره شده.دارم منفجر میشوم به من بی احترامی کرده و حالا قیافه حق به جانب گرفته، حالا او چرا اینقدر عصبانی شده ؟
همین طور که به او زل زده بودم عقب عقب رفت و کمی دور شد وقتی که پشتش را به من کرد دیدم همکارم آینه قدی را بقل کرده و با خود به اتاقش میبرد.

وقتی میبینمش تمام اندامم شل میشه کف دستهام عرق میکنه وقلبم شروع به طپش . ِصدام میلرزه و چشمهام سیاهی میره .
روز اول که دیدمش همین احساس رو داشتم و نمی دونستم که تا آخر عمر ممکنه این احساس با من باشه. وقتی برای اولین بار دستهای گرمش رو روی صورتم احساس کردم گونه هام سرخ شد و طعم نوازش رو چشید .از خدا خواستم که تا آخرین لحظه عمرم این دستها رو روی گونم احساس کنم.وقتی برای اولین بار درِ گوشم یواشکی زمزمه میکرد تو دلم گفتم که کاش این حرفها رو فریاد میزد تا همه دنیا صداشو بشنون.
وقتی میبینمش تمام اندامم شل میشه کف دستهام عرق میکنه وقلبم شروع به طپش . ِصدام میلرزه و چشمهام سیاهی میره . و الا ن چند سالی هست که گونه هام همیشه سرخن و همه صدای فریادهاشو میشنون.
همانطور که همه می دانند انسان تنها حیوانی است که قادر به اندیشیدن است.
ولی نه ،ظاهراٌ یک حیوان دیگر هم هست که قادر به اندیشیدن می باشد.
خوک. خوک زیباست و با آن رنگ صورتی و صورت همیشه رنگی اش به نظر باهوش نمی آید ولی بر خلاف ظاهرش مثل خیلی از ماها می تواند شایسته ترین انتخاب را بکند که لیاقتش را فقط خودش دارد. تمام حیوانات اهلی و نیمه اهلی(انسان حیوانِ نیمه اهلی است)از بهترین مواد غذای، چه میوه و چه دانه استفاده میکنند.ولی اگر به خوک بهترین غذاهای دنیا را هم که بدهیم پس میزند و قبول نمیکند چون او عاشق است.مثل خیلی از ماها که عاشق میشویم.آری عاشق. او عاشقی سینه چاک است و معشوق او، زیبایست به نام مدفوع که فقط عشق به داشتن(خوردن) او دارد. ولی ظالمان زمان خواستند که تمام خوکها را ازمعشوقشهایشان جدا کنند پس خوکها را درون قفسی بزرگ با کلی مواد خوراکی تازه بالاتر از زمین قرار دادند که مدفوعشان از کف طوری قفس بیرون بریزد و آن حیوان زبان بسته نتواند آن را نوش جان کند. ولی جدای عاشق از معشوق مگر ممکن است؟ خوک بیچاره ما که زندانی در آن قفس شده بود و از عشقش جدا افتاده بود به فکر چاره افتاد و عمیقاً در فکر فرو رفت و پس از چند ثانیه اندیشه ، راه چاره را یافت. راه چاره چنین بود. خوک عاشق صبر کرد تا زمان دفع مدفوع هم سلولی اش برسد و پس از اندکی نمایان شدن معشوق دهان خود را به محل خارج شدن مدفوع رساند وبا زیرکی تمام اورا با ولع بلعید. او پیروز شده بود معشوق را باز یافته بودواین چنین سالهای خود را با عشقش زیست.این همان چیزی بود که لیاقتش را داشت. - عشق چیست؟معشوق شما کیست؟

